حقيقت هستي

هميشه ترجيح ميدادم حقيقت را آنگونه كه هست باور كنم. همچنين اعتقاد دارم يافتن حقيقت نتيجه ي يك كار فرسايشي و بسيار طولاني و قدم به قدم است. برخلاف گفته ي عارفان كه مي گويند باوري است كه ميشود  حتي در لحظه اي بدان رسيد.
برخي ها مي گويند علم به پرسش چگونگي مي پردازد و براي چرايي جوابي ندارد، ولي من اينگونه فكر نمي كنم. تصور كنيد يك پرنده بر روي درخت آواز مي خواند، اين يك مثال ساده مي تواند باشد براي تحليل ديدگاه هاي مختلف نسبت به پديده هاي هستي. يك دانشمند وقتي اين پديده را ميبيند با استفاده از ابزارهاي علم به بررسي محتمل ترين دلايل تجربي و منطقي اين پديده ميپردازد، احتمالا او خواهد گفت پرنده به دنبال جفت خود است يا اينكه نزديكان خود را صدا ميزند براي موقعيت يابي يا اينكه به دنبال غذا است. او اينگونه براي اين اتفاقي كه مشاهده كرده توضيحي مي آورد. او قطعا با استفاده از ابزار علم بدنبال چرايي اين اتفاق است. پس علم به چرايي هم مي پردازد، اما نه لزوما آن چرايي فيلسوفانه اي كه ما دوست داريم بشنويم. بگذاريد روشن تر عرض كنم، اين خيلي زيباتر است اگر بپذيريم پرنده ها آواز ميخوانند زيرا ميخواهند عشق را به همه اهل زمين يادآوري كنند يا اينكه آواز ميخوانند و با هر نفس ذكر خدا تنها آفريننده ي جهان را مي گويند. بله اين زيباتر است، و بعضي ها ترجيح ميدهند آنچيزي را باور كنند كه به زندگي شان هدف و انگيزه ميبخشد، بعضي ها دوست دارند به حقيقت به عنوان ابزاري براي لذت بردن معنوي از دنيا و روح بخشيدن به آن نگاه كنند. اين هم نوعي نگرش نسبت به هستي است و به همين دليل است كه من ديگر تصميم گرفته ام با كساني كه خداباور هستند يا اينكه بطور كلي تر به ماوراءالطبيعه باور دارند جدل نكنم چرا كه اين موضوع به عقيده من يك انتخاب شخصي است. اما انتخاب من اين است كه حقيقت را نه آنگونه كه من دوست دارم باشد بلكه آنگونه كه هست، با تمام خاكستري بودنش، باور كنم. اين انتخاب به عقيده من چندين حسن بزرگ دارد:

وقتي شما جهاني در ذهن تان ترسيم كرده ايد، بخش هايي را با جواب هاي علمي پر كرده ايد و بخش هاي كلي تر را به نوعي با ماوراءالطبيعه پر ميكنيد شما چه بخواهيد چه نخواهيد به برخي از چراهاي ذهني تان پاسخي از جنس ماوراءالطبيعه داده ايد. دنيايي كه در آن خدا هست، خوبي و شر هست و دنيايي هست كه چون ساعت همه چيزش منظم است، شما به اين ساعت و نظم دقيق اش نگاه ميكنيد و در شگفتي مي مانيد، اما نمي توانيد طريقه ي كاركرد اين ساعت را با سوال پرسيدن بدانيد. به عبارت دقيق تر علم خيلي سريع و با مشاهدات بيشتر كامل تر ميشود اما مذهب نه، ماوراءالطبيعه نه. مثلا در مورد آن مثال قبلي، عبارت:” پرنده آواز ميخواند زيرا به دنبال جفت خود ميگردد” را شما ميتوانيد به آساني به پرسش بكشيد و جواب را كامل تر كنيد، مثلا با اين پرسش كه خود حاصل تجربه ي مشاهداتي تازه است :” اگر پرنده براي اينكه جفت خودش را پيدا كند آواز مي خواند پس چرا پس از اينكه جفت خودش را ميبيند هم آواز ميخواند؟” شما عبارت قبلي خود را دقيق تر يا به عبارتي كامل تر مي كنيد: ” آواز خواندن پرنده ها پيش از جفت گيري ميتواند به دليل تلاش براي جفت گيري باشد”. علم كاملتر ميشود چون بر مبناي منطق و تجربه است، اما عبارت: ” پرنده ها آواز مي خوانند زيرا ذكر خدا را ميكنند ” قابل به پرسش كشيدن نيست، چون عناصري از دنيايي به ميان عبارت ما آورده شده كه اساسا در يك دنياي ذهني و خيالي معنا دارند و قابل راستايي آزمايي نيستند، هرچند كسي نمي گويد وجود ندارند. با باور به ماوراءالطبيعه شما به انبوهي از سوال هاي ذهني تان اينگونه پاسخ داده ايد و معضلات فكري شما با استدلال هايي از اين جنس حل شده است، اما اين كمكي به شما براي يافتن چرايي واقعي نميكند. درنتيجه اولين حسن باور به حقيقت از طريق دستاوردهاي علمي اين است كه كامل تر ميشود و قابل به پرسش كشيدن است.

اين مقدمه ي خوبي بود براي اشاره به دومين حسن اين نگرش، انگيزه ي بيشتر براي يادگيري و يافتن پرسش هاي بي پاسخ ذهن. سومين حسن آن، عدم قطعيت و شك گرايي در زندگي است. اين طرز نگاه به زندگي باعث ميشود شما انسان منعطف تري باشيد، ديگران را بيشتر تحمل كنيد انتخاب هاي اشتباهتان در زندگي را بپذيريد. به همين دليل است كه افراد بسيار مذهبي عمدتا دگم هستند. ذهني كه پرورش يافته و منعطف است براحتي تغيير را مي پذيرد و اين سرآغاز امتياز بيشتر براي بقا در دنيا است و به عقيده اينيشتين نشان دهنده ي ميزان هوشمندي بيشتر است. انتخاب من براي آتئيست بودن و يا هرچه كه شما اسمش را مي گذاريد بيش از هرچيز ديگر به دليل تاثير اين نگرش در مقابل دينداري در زندگي شخصي است. بگذاريد اينگونه مطرح كنم، پرسش مهم تر در زندگي شخصي من بجاي اينكه آيا خدا وجود دارد و يا دين واقعي چيست، اين است كه تفكر مذهبي چه تاثيري بر روي زندگي مي گذارد و تفكر خداناباوري چطور؟ پاسخ اين دست پرسش ها به نظر من از اهميت بيشتري در زندگي شخصي برخوردارند. قطعا اين عبارت كه اخلاقيات فقط در پرتو دين هستند كه معنا و مفهوم مي يابند احمقانه است، چرا كه اساسا در قلمرو دين شما دنيايي از مفاهيم را داريد كه قابل به پرسش كشيدن نيست از جمله اخلاقيات، مگر با ابزارهاي خود دين كه واقعي نيستند. اما آيا نمي توان اخلاق مدار بود و ضمنا به خدا و ماوراءالطبيعه هم ناباور؟ قطعا پاسخ اين پرسش روشن است. در پرتو نهي جهان خيالي و فلسفي الهي شما مي توانيد تلاش كنيد كه خوبي كنيد و انسان كاملتري باشيد و در اجتماع مفيد باشيد و اين هيچ منافاتي با اعتقادات شما نسبت به جهان هستي ندارد.

هرچند كه بسياري از مجهولات علمي كه پيشتر استدلال قانع كننده اي براي خداباوران براي حمله بيشتر فراهم مي كرد اكنون حل شده است يا اينكه در محافل علمي مطرح است، خصوصا با پيشرفت هاي فيزيك كوانتوم از جمله ايجاد جهان از عدم، رد بديهيات رياضي در مقياس كوانتومي مانند قانون عليت و … با اين وجود شما از لحاظ فلسفي ميتوانيد به هرچيزي كه در ذهن شماست موجوديت بدهيد، آنرا پر و بال بدهيد و اين ويژگي مثبت و بزرگ فلسفه است، اما اگر اين دنياي ساختگي با كشفيات علمي در تعارض بسيار باشد خود به خود در فلسفه نيز رد مي شود، به همين دليل است كه پيشرفت و تغيير در فلسفه به كندي صورت مي گيرد و حاصل تاثير گرفتن از پيشرفت هاي علمي است. ما از لحاظ علمي نيازي به وجود خدا در جهان نمي بينيم، پس ديگر در فلسفه نيز نيازي به وجود آن نيست مگر اينكه باور شخصي يك فيلسوف در آراي او موثر باشد. از لحاظ فلسفي شما مي توانيد به دنياي جادويي هري پاتر باور داشته باشيد و جادو را واقعي بدانيد اگر دوست داريد كه آنرا باور كنيد، اما وقتي در دنياي واقعي اثري از آن نمي بينيد وقت آن است كه از دنياي فلسفي خويش نيز آنرا كنار بگذاريد. چرا كه فلسفيدن ما (فلسفي انديشيدن ما) بايد متاثر از علوم واقعي باشد و مستقل از علاقه ي شخصي.

در مطلب بعدي مي خواهم اين موضوع را كمي بيشتر باز كنم، مطلب بعدي من در خصوص اساس فلسفه و تفكر فلسفي است، تلاش مي كنم در مطلب بعدي ارجاعات بيشتري به كتاب هاي مهم فلسفي داشته باشم. تلاشم به عنوان يك محقق اين است كه خودم را از جدل هاي لفظي ميان ايدئولوژي هاي متناقض و بازي هاي سياسي ميان جريان هاي فكري دور نگاه دارم. در حقيقت اين مي تواند چالش من در مطلب بعدي باشد، نه اينكه محافظه كار باشم بلكه ارجاعات درست و كامل و بي طرفانه اي داشته باشم.

براي جان نش، مردي كه نامش بر پيشاني آسمان مي گذرد

از زمان مطرح شدن نظريه بازي ها در رياضيات و اقتصاد كه توسط فون نويمان صورت گرفت كمتر كسي به اهميت بازي ها در علوم مختلف پي برد، نكته ي مهم اينجاست كه خود نويمان اهميت بازي ها را تا اين حد گسترده تصور نمي كرد و در مقدمه ي كتابي كه بعدها توسط دانشگاه پرينستون گردآوري و چاپ شد به اين نكته اشاره كرده بود كه مي تواند كاربرد هاي بسياري در علوم داشته باشد. البته در آن زمان بازي ها فقط در سطح مدلسازي بازي هاي رقابتي و مجموع صفر باقي ماند. جان نش يك نابغه بود، اين را همه ي كساني كه او را از نزديك ديده بودند و حتي كمتر شناختي از او داشتند مي گفتند، او علاوه بر اينكه زندگي خصوصي پر فراز و نشيبي داشت كه البته بخش هايي از اين زندگي شخصي در كتاب ذهن زيبا كه بعدها بر اساس آن فيلمي نيز ساخته شد آورده شده، تفكر شگفت و پر فراز و نشيبي نيز داشت. او تمام عمر خود را صرف بازي ها كرد و مهم ترين پيشرفت ها را در نظريه بازي ها بوجود آورد، او سبكي از بازي ها را گسترش داد كه منافع طرفين در تضاد با يكديگر نباشد، چيزي كه بازي هاي مشاركتي نام گذاري شد. او در رساله ي دكتري اش ثابت كرد كه در اين بازي ها همواره نقطه اي مي توان يافت كه منافع در تضاد نباشد و به سود گروه باشد، كه همان نقطه تعادل نش است. يعني سيستمي كه رفتار همه ي بازيكنان بهترين رفتار است. خيلي زود نظريه بازي ها خودش را در اقتصاد نشان داد، و جايزه نوبل اقتصاد را پيش از همه براي نش به همراه آورد. اما نگرش بازي ها نه تنها اقتصاد پيش از آن را كه بر اساس آراي ادم اسميت بنا نهاده شده بود تغيير داد بلكه بر نگرش غالب بر علوم ديگر نيز تاثيرات بسياري گذاشت. كتاب ثروت ملل ادم اسميت بر بسياري از دانشمندان هم دوره اي اش بسيار تاثير گذار بود، به عنوان مثال نمي توان تكامل داروين را بدون نگرش ادم اسميت نسبت به سيستم ها متصور شد. ادم اسميت معتقد بود ثروت يك ملت زماني حاصل مي شود كه هر كس از اعضاي آن ملت به دنبال منافع شخصي خود باشند، و مثالي هم كه در كتابش مي آورد مثال نانوا است، اسميت مي گفت اگر يك نانوا پولدار مي شود اين به اين دليل اتفاق افتاده كه او بدنبال سود مالي خود بوده نه سير كردن شكم مردم. داروين در مقابل نظريه هاي علماي آن زمان نسبت به موجوديت طبيعت و موجودات كه آنرا به ساعت منظم تشبيه مي كردند كه قطعا ما را به يك طراح هوشمند مي رساند، نياز به يك نگرش قوي تري داشت، و بي ترديد نگرش ادم اسميت بر نظريه تكامل او بي تاثير نبود. نظريه بازي هاي مشاركتي اين ايده را دنبال كرد كه اگر اعضاي يك گروه بدنبال منافع حداكثري خود باشند لزوما منافع حداكثري براي گروه تضمين نمي شود، پس هر بازيكن بايد بدنبال منافع گروه و خود باشد تا منافع حداكثري براي خود حاصل شود. اين نوع نگرش بدون شك انقلابي در علوم مختلف بود، امروزه از نظريه بازي ها در اقتصاد، زيست شناسي، علوم كامپيوتر و حتي در رفتار شناسي انساني استفاده مي كنند. بازي ها در دو حوزه ي پيش بيني رفتار و استراتژي رفتار مناسب بررسي مي شود. مثلا در علوم اجتماعي و رفتاري و سياست حرف اول را مي زند. حل ماجراي هسته اي ايران، مبارزه با تروريسم هاي منطقه خاورميانه و پيش بيني واكنش دولت ها در مقابل هر كنش سياسي از مهم ترين كاربردهاي بازي ها در اين حوزه است. بي ترديد بررسي كاربرد نظريه بازي ها در علوم مختلف خود مي تواند زمينه نگارش مقاله ي گسترده ي ديگري باشد، اما در اينجا به اين نكته بسنده مي كنم كه بازي هايي كه امروزه چنان در صحنه ي علوم تنين انداز شده حاصل تفكر زيباي مردي است كه او را با فيلم ذهن زيبا مي شناسيم، جان نش، مردي كه نام و يادش تا لحظه ي بقاي اين تمدن انساني ماندگار خواهد بود.